آقایان وخانمان مثل اینکه این صحبت ها برای ژوليس سزار است
ميخواهم پرده را کنار بزنم و گوشه هائي از سرزمين آبهائي هميشه و امپراطورش را به شما نشان دهم ...:
برش اول ...اندوه يک زن که به تازگي به سرزمين من آمده است و هنوز درد جنسيت بر سينه دارد ....او ميگويد :
اگر بر بدن خويش ادعاي مالکيت کني، گناه کرده اي! اگرچه بدن توست و موجوديت خود توست. بدن زن هميشه از آن ديگري است، بايد در قلعه نجابت حفظ شود و دور از آفتاب و مهتاب براي فاتحي بماند که آن را فتح خواهد کرد، و وسيله لذت مردي باشد و يا مهمانخانه اي موقت براي رشد جنيني! و اگر هوس ديگري کردي که مثلا بدن خويش را در تملک خويش داشته باشي، و آن را به مردي يا جنيني نسپاري، گناه کرده اي! و اگر به انتخاب خودت لذت را با تن ات آشنا کني، و يا جنيني با لذتي که از جانب ديگران تاييد نشده در تو جاي گيرد، گناهت باز بس بزرگتر است! و خلاصه هرگونه لذت تاييد نشده اي از تن تو، حتي اگر بصورت تجاوز مردي به تو باشد، گناهي براي تو محسوب مي شود!
قبيله بايد بر بدن تو کنترل داشته باشد، و مردي با تاييد قبيله جنيني را در آن بکارد و تو آن جنين را پرورش دهي ... بدن تو، زميني است براي کشت و زراعت مرد! و بزرگترين گناه آن است که حق مردي را که تصرف ات کرده، يا جنيني را که در تو جاي گرفته، از استفاده از بدنت انکار کني!
اگر ديگران گناهت را بدانند، چه بسا تو را سنگسار کنند، و حتي اگر کسي نداند، خود تو مي داني و گناه خوره روحت مي شود و ذره ذره پنهان ترين گوشه هاي وجودت را مي خورد.
گناه من يکي از همين گناه هاست... يا بوده... من مالکيت بر بدنم را حق خودم دانستم و با بدنم آن را کردم که مي خواستم، و هنوز هم مي دانم که تصميم درستي گرفته بودم، و پشيمان نیستم. اما ... همه حس های پنهانی که از دوران کودکی و در طی بلوغ و رشد و تا همین بزرگی در من به عنوان گناه های زنانه جای گرفته و می گیرد، از همان روز اجرای تصمیم ام در من سربرداشت! از هرگوشه وجودم، گناه در من خزید... و درد گناه و گناهکاربودن به جانم افتاد، و درد آنچه که کرده بودم! سالها در سکوت گریه کردم ... بدتراز آن، افسردگی را با رنگ های زشتی تجربه کردم، و بالاخره به این باور رسیدم که باید گفت! نه تنها زنانی که علامت سوال می سازند، سکوت من را زیر سوال بردند، بلکه خودم هم دلم برای زنانی سوخت که می دانم در مسیر زنانه ای که من طی کرده ام، راه می روند و تصمیم گرفتم علف های هرز درد و گناه را به سهم خودم از سر راهشان درو کنم و بسوزانم!
شاید حداقل یک زنی که برای بدن خودش تصمیم می گیرد، پس از آن مثل من چند سال از عمرش را صرف اینگونه جدال های درونی در غربت تاریکی درد نکند، و از من بپذیرد که از واژه ها می توان چراغی ساخت... که طبیعت درد را روشن کند، و باور کند که تحمل درد در روشنی راحت تر است، و گناه را از ریشه قیچی کند!
هنوز گفتن برایم سخت است: یک تابو! اگر سرزمین آبهای همیشه آبی این امکان را که آزادانه بگویم و نترسم را فراهم نمیکرد ، هرگز نمی توانستم این تجربه چند ساله را برایتان بازگو کنم. می گویم تا در ضمن گفتن برای شما، خودم صدایم را بشنوم و واژه هایم را باور کنم! صدایی که در تکرار ترجیع بند واژه ها زمزمه می کند که من گناهکار نیستم ... فقط زن هستم
برش دوم ....یک خبر :
در سرزمین آبهای همیشه آبی , پنج نفردریک روزمردند !!!
اولی كه شاعر بود ، تمام زندگیش را لای ورق های خط خطی وسیاه كرده بود. در کودکی مي خواست پروازکند, وقتی که هنوزبه سن قانونی نرسیده بود عاشق شده بود و هنوز پروازش تمام نشد برگشته بود لای شعرهایش ، مانده بود.
دومی اما دیوانه بود , پریدن را می گریست, خندیدن را می خواند و درد را به دیوار می کوبید. به دیوانه ها شباهتي نداشت، حتی وقتي كه باخودش کنارمی آمد. فکرمی کردند, حرف میزدند اما نمی دانستند آدم چقدرپیرمیشود ازدرد.
سومی جنگجو بود ، جنگجويي که از مرگ بوی گند گرفته بود و ازآشتی سخن می گفت. اولین بارکه پا درخودش گذاشت به جنگرسيد، چندسال بیشتر نداشت ولي امروزکه لابه لای خاک ها تاخورده , حرفی ازسکوت ...
چهارمی گورکنی بود که ازگورکندن, گوراز کسی کندن تنفر داشت. می گفت: مهم نیست... . اما بچه ها که درخیالشان... . آدمها با حرف هایشان... و گورکن که با خودش باورداشت می گفت: مهم نیست
اما پنجمی که ازهمه عاشق تربود. هرصبح با نگاه توي آینه، درخودش، درچشم هایش می ریخت ولباسش که پرمیشد ازشب, ازآسمان..........ازپنج گوروپنج گورستان.
برش سوم ...من سزارم ...امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی ...هر کسی در روزی و به گونه ای متولد شده است ...حکایت تولد من اینگونه در تاریخ سرزمینم به قلم خودم ثبت کرده ام ( در سرزمین آبهای همیشه آبی هر کس تاریخ خودش را خورش مینویسد ) :
من متولد روز سوم خلقتم . زمانی که پیش از من تنها قائم به ذات ها پدید بودند و همه چیز ناپدید بود. پس از آن ، روز چهارم لازمات و مشروطات پیدا شدند ، اما هنوز همه چیز بری از بعد بود. می دانم . تصوری از سبکی آن زمان بی زمان نخواهید داشت. زبان بود ، اما خالی از افعال ، اسم ساخته نشده بود ، ضمیرهای جایگزین و متصل نبودند. کلمه به چیزی دلالت نمی کرد، برای همین تنها " بود " درست شکل نبودن. روز پنجم شروط کافی پیدا شدند، لازم، که تنها باید می بود، به کفایت رسید. کافی لازم شد و شروط به اجبار شدند. روز ششم اجبار که بستر عصبیت است شکل گرفت و کم کم شکل پیدا شد.
بعضی چیزها با اجبار به شکل در می آمدند و بعضی چیزها به اختیار. دیگر جهان شکل گرفته بود. شکل جهان گرفته بود. همه چیز در برزخ بود. همه غریبه بودند،هیچ شناختی میان اجزا نبود. و بیگانگی تنها حاصلش هراس بود.
روز هفتم جهان از هراس جان به لب شد و همه چیر نام گرفت. کلمه ها دلالت کردند. نام ها نزدیکی کردند. و نیسان فرا گیر شد. روز هشتم فراموشی شد. هیچ کس هیچ چیز از این روز درنیافت و هشت فراموش شد. روز نهم از روز هفتم خیال شد و جهان روز هفتم به امید روز دهم ویران شد.
حالا که تنها امید مانده، همه چیز امید، امید همه چیز، شک دارم خلقت شده ام. من کجای نا کجا خلق شده ام که هرگز نه زیسته ام نه می میرم ؟....و این از خصلت امپراطوران است !!!
برش چهارم ....وقتی سزار عاشق بود ....نوشته هایش هم تب دار بودند ...روز نوشت روز پنجم عاشقی امپراطور :
به صراط از تو نور می گیرد ، این عشق را به کجای وصله ام بچسبانم که حرفهای تو نیست در سرم ، که درد بگیرم ، از دلت بروم به هوای ؛ قدم بزنیم ... تا صبح عاشقم . به قبیله ای شناور شبیه شده ام به انحراف حرفهای تو ، که وصله ام بزنی به زا ، رفتن ، از تو سرم نمی شود که بخوابم از حالی که رفته ام هنوز ، برنگشته که ببینمش ، بشناسمش که خوابم هنوز ... راه به جایی نمی برد.
بیچاره حرفهای منحرفم ! که حرف آخرم ازلای پرت کتاب بزند به سرم بروم دور تمام پیاده رو های شهر شر کنم که چه ؟ داروی غیب بگیرم از چشمهای ، تو را که با هیچ شبی عوض نمی کنم ، نکند این خواب روی دستمان سنگین نماند و لودگی کند ؟ نکند بلندم کند از خوابی که ، به خیالم مرده ام ، که مرده ام نترس ؟ بیچاره نیستم ، تنها کمی عقلم گرفته که به خوابم روی صندلی خودم بریزم از حرف های منحرفم ، دست کم سری به هوای خود تو دور خودم جمع کرده ام ، با این همه مرد که نمی شود مرد ، اصلا مرده شور هر چه صراط از تو نور می گیرد ِ عشق.
نمی شناسیم لااقل تف نکن...
روز نوشت همین دیرزو عاشقی امپراطور :
دنبال من توي کتابها نگرد.کتابها انقدر شعر داردکه تو توي آسمانها بدنبال پرنده ها با ابر ها براي خودت دليجان هايي درست کني که توي غروب با سرخي اسبهايش تمام روز رامي تا زد و مي تاراند. براي تمام کردن کتابهاي داخل کتابخانه ات بايد دامن بلندت را کش بدهي روي خش خش برگها و فکر کني چقدر از بکارت همه زنها فاصله گرفته اي . اما مانتو هاي تو هميشه ترانگو بودند وقتي توي پياده رو آمبولانس هاي سبز پليس فکر کردند برش اريب مانتوهايت دارد راه رفتن تورا به رقص تبديل مي کند
مي داني اينها همه حرفهاي کتابهاي تاريخ است که همه آن را تيمور لنگ براي يک پروانه در پيله مانده تعريف مي کرد.و تو فکر کردي رفته است تا با تارهاي آن برايت يک پيراهن رکابي سفيد ببافد پروانه ها براي شکل رکابي ات روي بند هزار روايت ساخته اند. بيچاره تيمور لنگ که آهنگهاي(( کيتارو)) را زير شيشه آشپزخانه ات با اشک تکرار کرد هزار بار تکرار کردنهايش را من تکرار کردم .هنگامي که اسلحه ناموس من بود.و 11 سپتامبر هرگز به کودکان در سرما مانده افغان فکر نکرده بود. از آشپزخانه تو فقط صداي جلز وولز پروانه ها در ماهيتابه به گوش مي رسيد. براي بازگشت به من تنها به به نقش بال پروانه ها در آسمان نگاه کن و به کتابهايي که اعتماد زيبايي پروانه ها را برنتافتند اعتنايي نکن . تنها مرا به عادت باد بسپار . باد هميشه در عادت مي ماند و پياده رو روزي تو را عادت مي کند.
راه رفتن تو شکل ديگري از مثنوي است
واينک مولوي اس
کز ساقهاي تو حکايت ني را بر مي دارد
برش پنجم ....اولین درس ریاضی در سرزمین آبهای همیشه آبی :
2بر2
2از2
2با2
2در2
2کنار2
تقدیم به همه ی شما که با هم بشریتید.
می خواهم سر به تنتان نباشد. چون می میرید، از دستم می روید،
من را اصلا نمی شناسید. چون نمی فهمید من آن قدر
محبت دارم که به په همه ی شما به اندازه ی یک عمر می رسد.
آدم ها! با این که محبتم را درنیافته اید، اما نثارتان
می کنم همه ی محبتم را، همه ی وجودم را.
دو بر دو می شود یک.
1=2÷2
دلم برای همه تنگ شده است. همه ی کسانی که نیستند. کسانی که مرده اند، کسانی که گفته ام دیگر نمی خواهم ببینمشان. کسانی که هیچ وقت فرصت نشده است دوستشان باشم. دلم برای همه ی بشر تنگ شده است. کاش همه عزیزانِ من می شدند، دوستانِ من. و یا... ای کاش!، ای کاش!...، کاش می توانستم همه را بکشم، مرده و زنده را.
دو از دو می شود صفر
0=2-2
من از خیلی وقتِ پیش یاد گرفته بودم به هیچ کس اعتماد نکنم. برای این که اگر روزی به همه گفتم کمک، و همه رو گرداندند، دردِ تنها ماندنم از درماندگیم سنگین تر نشود. اما حالا مدتی ست علاوه بر این که به هیچ کس اعتماد نمی کنم، مشکوکم. من به همه شک دارم. همه را از پشتِ عینکِ خوشگلم با سوء ظن نگاه می کنم. احساس می کنم همه با حضورشان می خواهند به من بفهمانند تنهایی دردِ بزرگی ست.
پس کی قرار است بمیرم؟
دو با دو می شود چهار.
4=2+2
چقدر لذت بخش است، زن بگیرم. ازدواج کنم. کسی به من با همه ی تنش اعتماد کند. من به کسی با همه ی بدنم اعتماد کنم. اما نمی فهمم، چرا از همه ی زن های عالم فقط یکی؟! این چه احساسِ غریبی ست؟ چرا فقط یکی؟
احساسِ زن گرفتن زیباست، از هجومِ لذت موج موج شده. اما من به هیچ قیمتی، حتی به قیمتِ زن نگرفتن، حاضر نیستم از این همه چشم بگیرم و به یکی، فقط به یکی نگاه کنم.
دو با دو می شود چهار.
4=2×2
چه کسی گفته همه ی ما مجبوریم بمیریم؟ اصلا چرا من از ماده ای تشکیل شده ام که پیر می شود؟ من نمی خواهم بمیرم. من جاودانگی می خواهم با همین تن با همین بدن. باید بگردم. باید همه جا را خوب بگردم. بالاخره تویِ این هستیِ به این بزرگی باید گوشه ای یک خورده جاودانگی گم شده باشد. من و تنم اگر از هم جدا شویم هیچ ارزشی نداریم. من داستان های خوبی می نویسم، خوب فکر می کنم، حسّم قوی ست. من خوب می رقصم، عالی می بوسم، بلدم چطور مست کنم، خیلی خوش تیپم. التماس می کنم! یم ذرّه جاودانگی. فقط به اندازه ی یک نفر. من و بدنم طاقتِ دوری از هم را نداریم. حرفم را باور کنید!
زندگی سخت شده است. همه ی مردم همین احساس را دارند. به نظرم باید انقلاب بشود. یک اتفاقِ بزرگ. قیمتِ نفت، ترافیکِ شهرها، آلودگی هوا، بی امکاناتیِ روستاها... . اتفاقی که رویِ همه چیز تاثیر بگذارد.
کاری ندارد، من چاره ی کار را می دانم. فقط کافی ست باور کنید. هر کس به اندازه ی یکی از نفس هاش. گوش کنید؛
دو بر دو می شود پنج
5=2÷2
دو از دو می شود پنج
5=2-2
دو با دو می شود پنج
5=2+2
دو در دو می شود پنج
5=2×2
احساسِ سبکی می کنم. حالا احساس می کنم سبک شده ام. سبک شوید، شک نکنید. همه چیز عوض شد. دو کنارِ دو دیگر برای هر کس یک معنای مجزّا ندارد. دو کنارِ دو، به هر شکلی، برای هر کسی، فقط یک معنا دارد. سبک شوید...این یک قانون ساده ریاضی در سرزمین آبهای همیشه آبی است ...!!!
برش ششم ...از دفتر خاطرات امپراطور سزار در باره دوستانش ....:
ما سه تا دوست بوديم،
ما سه تا خيليدوست بوديم،
ما سه تا آوانگارد بوديم،
حالا من تنهام،
آخرين ما پولدار بود،
اون نمايشگاه نقاشيش رو پارسال راه انداخت،
اونو گرفتن،
اون الان تو آسايشگاه روانيبستريه،
دومين ما پولدار نبود،
عمه پدرش شش ماه پيش مرد،
تنها وارثش اون بود،
پول كمينبود،
بلافاصله نمايشش رو برد رويپرده،
اومده بودن كه بگيرينش و ببرنش پيش آخرين ما،
اون فرار كرد به پاناما،
شنيدم كه اونجا سمبوسههايچهارگوش ميفروشه،
من اولين ما بودم،
من پول كافيندارم كه فيلمم رو بسازم،
به محض اينكه پول به دستم برسه ميسازمش،
اميدوارم كه بتونم به دوميمون يا لااقل آخرينمون ملحق بشم،
اين روزها افكار شوميبه سراغم ميان،
صدايخودم رو ميشنوم كه ميپرسه آيا ما زيادي،آوانگارد نبوديم؟
برش هفتم ....نگاه فیلسوفانه من ....سزار ...امپراطور سرزمین آبهای همیشه آبی به واقعیت زندگیم :
وقتي واقعيت به عنوان اصلي مهم در هستي، مرجعيت خود را از دست ميدهد و توانايي آن را ندارد تا كاركرد عناصر اطراف ما را مشخص كند، عناصر معلق وبيريشه داراي كاركردي دگرگون ميشوند؛ يعني جدا از آنچه بودهاند خود را معرفي ميكنند. (صورت غيرواقعي و ذهني) صورتي به نام توهم.
توهم با نقش محوري خود در ذهن من این تصویر را می سازد که لوکیشن سکانس پایانی آخرین فیلمم ( یک روز تلخ ) هم هست ، داخل فضايي اتفاق ميافتد با ديوارهاي سفيد و مبلهاي خاكستري كه در هيچ كجاي آن اثري از"در" مشاهده نميگردد. اتاق تبديل به سلولي ميشود بدون منافذي براي ورود يا خروج. سلول، آدمها را گردهم آورده و راهي براي ارتباط آنها با دنياي خارج باقي نميگذارد. پنجره، تنها روزنهي ارتباطي اين اتاق، به دلايل نامعلومي بسته شده؛ خاطره بسته شدنش هم خاطرهاي است گنگ. مرد آن را با عبور قطار مرتبط ميداند و زن دليل آن را بادتصورميكند.
پنجره، براي ديدن هر آن چيزي است كه بيرون وجود دارد. روزنهاي است براي آنكه بدانيم بيرون نيز جهاني هست. آيا بيرون جهاني هست؟ جهاني متفاوت با جهان درون و تنها از منظر پنجره، قابل دست يابي .
چگونه جهاني از همترازي انسان و شيء بنا ميشود؟... جهاني در آن، انسان در يك كفه و شيء در كفهي ديگر؛ همراستا و در كنار هم. هر دو با درجهاي يكسان از اهميت، بيآن كه يكي بر ديگري رجحان يابد.
موضوع فوق، موضوعي كه در برخي از ديگر آثار اين قرن نيز بدان پرداخته شده، پديدهاي است زاييدهي مدرنيته. مدرنيتهي آغاز گشته با انگارههاي اومانيستي و در انتها به سخره گرفته شده توسط باورهاي خود. مدرنيتهي اسطوره ستيز، ضد مذهب، عقل گرا و به باور دكارتي انسان محور: " نه تنها همه چيز بايد در خدمت انسان باشد، بلكه انسان، شاخص و تعيين كننده همه چيز نيز هست." اين انسان مترقي و داراي خرد، چنان در جايگزين نمودن ماشين، به عنوان يك اصل به پيش ميتازد كه فراموش ميكند ماشين نيز صرفاً سازهي دست اوست.
نيازمندي و احتياج انسان مدرن به ماشين، به تدريج ماشين را از زير سلطهي او خارج ميگرداند و جايگاهي بلندتر از پيش و همرديف با انسان به او ميبخشد. ماشينها، ديگرتنها ابزارهايي در خدمت زندگي انسان نيستند؛ آنها به حيات خود در جامعهي مدرن ، همانند انسان ادامه ميدهند. چنان كه انديشيدن به انسان مدرن، بدون انديشيدن به ماشين امكان پذيرنميشود.
انسان عصر ماشين، شاخص و تعيين كنندهي هيچ چيز نيست...
**********
دردا دوستان من! اكنون و گذشته بر روي زمين.
اين است مرا تاب نياوردني ترين!
و اگر من بيناي آن چه ميبايد آمد نميبودم،
نميدانستم زندگي را چه گونه تاب ميبايد آورد.
"چنين گفت زرتشت/ فردريش نيچه"
و تمام
|
+| نوشته شده توسط
محمد هادی.ت در یکشنبه 25 فروردین1387
|